تبليغاتX

ساعت عاشقی



سلام بهار خوبم ... بهانه ی من برای زندگی!

سلام بهار خوبم ... ای که در صداقتت همیشه شکوفه ی احسانی.

هرگز از تو نامهری ندیدم و با تمام وجودم تو را ستودم.

با آمدنت خزان و زمستان فراری می شوند و قلب های تیره با رایحه ای خوش ... منقلب می شوند.

می دانی ... آمدنت مژده ی سفر چلچله هاست.

کاش در این غربت ... صدایم را همه بشنوند ... در همه جا ... ایران، دوستت دارم ... وطنم دوستت دارم.

دلم برای بهارت تنگ شده.

برای دوستانم.

برای یک آسمان ستاره ات.

برای ساعت عاشقی.

برای تو .... برای تو .....    

کاش بهار زیبار تر شود ... با زیباترین بهاریه های روح ما آدم ها ...

بهار ایران ... تمام نشو ... من منتظر دیدارت هستم... با آسمان زیبایت که پر از ستاره های ایمان است.

دوستتان دارم همسفران عزیزم

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط مهدی مومنی مقدم;  | 

روزی عاشقی در کوچه های بیخودی به خود می گفت: کیست چون منی که معشوق در انتظارش باشد؟

به ناگاه از جانب معشوق بانگ برآمد: که ای عاشق، تو را چه می شود که من جز تو شیفتگان و فدائیان بسیار دارم؟

عاشق با حال زار عرضه داشت: اگر چه تو مشتاقان زیادی چون من یا از من بهتر داری ... اما چون من نیستم در بارکاه تو خللی است.

معشوق بانگی دگر بر آورد و گفت: وای بر تو که رسم عاشقی دانی ... این چیست که می گویی؟

عاشق دلسوخته ندا برآورد: ای خداوندگار عشق و ای معشوق پر جلوه ی من ... خلل به دستگاه تو از نقصان نیست ... که اگر چون من نباشم ... خلل در رسم وفا پدیدار آید.

معشوق که از سماجت عاشق خویش لذت برده بود ... ندا سرداد: تو را در عشق خود چنان بسوزانم که دیگر یارای ایستادن نداشته باشی.

عاشق عرضه داشت: و این نیز نقصان مرا مرتفع خواهد ساخت ... تو چه ...؟

معشوق گفت: حقا که تو ره دلبری خوب آموخته ای.

عاشق گفت: و اینک در آغوش تو جز آرامش چیزی دیگر نمی طلبم.

اینهمه عاشق که می بینی ... همه یکی اند و یکیشان ... همه.

 

خدایا! کمکم کن که اگر قرار باشد ننویسم ... دیگر ننویسم

و اگر قرار بر رفتنم می نهی ... چنان کن که این سرای نیز نماند و ساعت عاشقی به لایق تر از من واگذار شود.

دوستان و عزیزانم ... دیگر توش و توانی نیست ...

صدای غریبی مرا به تنهایی خویش دعوت کرده ... لبیک .... لبیک ....... لبیک

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط مهدی مومنی مقدم;  |